لواشک خوردنی من

دل تنگم

بیا مامانم بیا دیگه همش استرس دارن از استرسمم پریودم تند تند دیر میشه......شایدم الان تو دلمی....نمیدونم.....دلم گرفته......درسته دوماهه تصمیم گرفتیم بیاریمت اما نمیدونم چرا بی قرارم......خیلی بی قرارم.....دلم میخواد بیای منو بابایی بی صبرانه منتظرتیم ..... دیگه داره گریم می گیره....
23 فروردين 1394

ولنتاین مبارک

سلام لواشکم نمیدوونم بالاخره روزی میرسه که این نوشته هارو بخونی یانه......اون موقع من هستم یا نه......ولی میخوام بهت بگم خیلی دوستت دارم....با بابایی تصمیم گرفتیم نی نی بیاریم و از الان منتظر اومدن شما عسلی میمونم.....زود بیا....امروز روز ولنتاینه....بهت تبریک میگم تو هم عشق منی دیگه.....فردا مامان و بابای بابایی میرن کربلا ایشالا به سلامتی برن و برگردن دوستت دارم 
25 بهمن 1393

تولدم پس پس مبارک

سلام لواشک خوردنی من عزیز دلم روز جمعه تولدم بود... روز چهار شنبه مامان فاطمه اینا دایی دومم و شام دعوت کرده بود به همراه عروس گلشون مهتاب بانو......که منو سورپرایز کردن و برام کیک تولد خریدن. اون شب برام تولد گرفتن....روز بعدش بابات برا تولدم  وجع نقد تقدیم کردن و جمعه یه قوطی شیرینی و یه پیام اول صبح.....و شب خونه مامان بابایی بودیم....بد نبود....   بیست و یک ساله شدم ولی .... ولی هیچی.... خیییییییییلی خییییلی دوستت دارم بای لواشکم
12 بهمن 1393

روزهای پر انرژی الهه

سلام لواشکم خوبی نفسم هنوز نیومدی پیشم هنوز حست نکردم اما کلی دوستت دارم الان که یه نی نی میبینم دلم کلی برات غش و ضعف میره اما این بابای ضد حالت بهم ضد حال میزنه میگه یه سال هم صبر کن .....بابا من نی نی میخولم کی رو باید ببینم.....دیروز ریحانه اینا خونه ما بود....ریحانه چنان ووروجک و شیطون بلا شده که نگو...راست راست میرف یهو خم میشد موهای فرشو می کند و می خورد.  ...چهارده ماهشه ها ولی خیییلی ناناز شده..... عزیز دل من دوهفته پیش منو بابات دوتایی یه مسافرت کوچولو رفتیم رفتیم تهران کللللی خوش گذشت حیف که کم موندیم......تا ساعت دو شب بابات و علی و حسین پسر عمه هام باهم گیم بازی می کردن..... بعدش هم رفتیم قم خونه عمه سمیه...اونجاهم ...
14 دی 1393

ببخشید

سلام.عشق کوچولوی من منو ببخش که چند وقتی میشه سری بهت نزدم باور کن حسش نبود ولی قول میدم بعد این تند تند بیام و کلی باهات حرف بزنم اتفاقای زیادی در طول این مدت افتاد سالگرد ازدواج من و بابای پای بابایی رو عقرب نیش زد عمه سمیه اینا اومدن و.....کلی اتفاق بگذریم مهم تر از اون اینکه کم کم دارم به این نتیجه میرسم که تو بیای من دلم میخواد باشی ولی  بابایی میگه نهههه زوده منم نمیخوام بهش زور کنم و هروق اون هم دلش نی نی خواست بیاریمت اوتوق هر دومون همدیگررو درک میکنیم دوستت دارم مامانم
27 آبان 1393

اولین سالگرد همخونه شدنمون

سلام لواشک خوردنی من امروز اولین سالگرد اغاز زندگی مذک من و بابایی  هستش  به امید روز یکه این روز و با تو جشن بگیریم نفسم عزیز دلم این یکسال با همه فراز و نشیب هاش با همه سختی و راحتی هاش گذشت  خدا رو شکر خوب گذشت به امید خوشبخت شدن همه جوانها
12 شهريور 1393

پیک نیک

سلام لواشک خوردنی من عزیز دلم اینرودها اتفاقای زیادی افتاده مثلا هفته پیش جمعه عمه سمیه از قم اومده تبریز و کوثر کلللللی بزرگ شده ماشالا هزار ماشالا بزرگتر و شیرینتر کلا خوش میگذره امروز با عموها عمو ناصر و عمو باقر با خانواده هاشون و مامان بزرگ اینا و عمه سمیه اینا به همراه دوت عمو باقر رفته  بودیم پیک نیک کللللللللی خوش گذشت و کلی وسطی بازی کردیم و کلللی از خودم عکس انداختم فدات جیگرم
17 مرداد 1393